۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه

چه بلایی داره سرمون میاد؟
چرا هرگندی به زندگیمون می زنیم، تا متعهد نباشیم ؟تا کسی کنارمون نباشه؟
همه ی این کارا رو می کنیم که نکنه ،شاید، یه روزی،یه وقتی یکی بهمون بگه:چرا؟!

۱۳۸۷ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

"هلیا، میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه فاصله است.
آن کس که غریبه نیست، شاید که دوست نباشد."
"نادر ابراهیمی"

۱۳۸۷ خرداد ۲۴, جمعه

امروز وقتی صداتو شنیدم که از شدت گریه گرفته بود، انگار دنیا روی سرم خراب شد.تو مرجان قوی ی من هستی که برای بغل کردنت دارم روزشماری می کنم.
"لعنت به جاده ها، اگه معنیشون جداییه!"
پینوکیو آخر داستان آدم شد! ولی به من امیدی نیست ...

۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه

"در زير لحاف چهل تکه يادها
ـ که همگی تکرار تو اند در الوانی ديگرـ
زمستان عمرم را مرور می کنم
" بودن" در بهار
و خواب ديدنت
ديگر تنها رويايی ست..
و" بيداری " بدين سان
محتاج ترم ميکند
به خوابی هميشگی"
علی رشدی

۱۳۸۷ خرداد ۱۳, دوشنبه

گاهی وفتا شادی های کوچیکی رو از خودمون می گیریم که وقتی دوباره ازشون لذت می بریم یهو میگیم: وااای! چه بزرگ بودن و نمی دیدیم.

۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه

۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه

شاید جایی دیگر

دلم خیلی گرفته،چطوری فکر کردم همیشه با منی؟
نکنه اصلا دلت برام تنگ نشده؟
نکنه جامو پر کردی؟
الان حسم شبیه این آهنگ مزخرفه:
"دلمو شکوندی،
برو حالشو ببر!"
تو رو خدا بیا و بهم بگو که همه ی اینا یه کابوس لعنتی بوده!

۱۳۸۷ خرداد ۷, سه‌شنبه

شروع

نمی دونم چی قراره این جا بنویسم! ولی می خوام با ناله شروع نکنم...
می نویسم تا به یاد بیارم چیزهای کوچیکی که داشتم و دارم و فراموش کرده بودم.
یه روزی فکر میکردم با عشق میشه دنیا رو عوض کرد، تنها چیزی که عوض شد من بودم!
"روزگار غریبی ست
نازنین!"