۱۳۸۸ مرداد ۲۵, یکشنبه

تنهايي هاي من

مهاجرت هميشه برام وا‍‍ژه اي بود با معني واضح كه تو كتاب ها خوانده بودم.الانم شايد فرقي نكرده، چون من هنوزم همين جا زندگي ميكنم! ولي هيچ وقت فكر نميكردم واژه اي به اين سادگي انقدر دنيا و فكرو زندگي ام را تحت تاثير قرار بده.

5 سال پيش همين موقع ها مرزهاي جغرافيايي 2 نفر از نزديكترينهايم را دور كرد.

4 سال پيش به"چشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود"

3 سال پيش آخرين بازمانده از خانواده تان را راهي كردم

و چند روز پيش تو رفتي، تويي كه هميشه حضورت باعث دلگرمي و آرامش ذهني و فكري ام بود.(هرچند ميدونم ديگه قبولم نداري)
و عزيزترين و مهربونترين دوست اين سالهام رو به همراه فسقلي خانه مان با خود بردي.
"و فاصله تجربه اي بيهوده است"

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

یه جایی،یه وقتی

دوست ندارم جمع بسته بشوم چون:
-قبل از شروع به مخالفت می گویم:در موردش فکر می کنم.
-فکر کردنم مرز ندارد.
-ادای بلوغ ندارم، بالغم!
-تردیدها و تناقض هایم را انکار نمی کنم.
-...
و در "فراسوی مرزهای تن" و سود و زیان عشق می ورزم.