۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

امید، شاید

برای 24 سالگی بهترین دوست دوران کودکی و حال و آینده ام.
برای مرجانم
چه جوری میتونم از پشت یه وسیله (تلفن) احساسم رو بگم.چه جوری میتونم بهت بگم که چقدر دلم میخواد وقتی شمع فوت میکنی بغلت کنم و ببوسمت.
متنفرم از تمام وسایل اکترونیکی که میخوان قانعم کنند،فاصله ها از بین رفتن!
هر سال رو به امید با هم بودن در سال آینده شروع میکنم.
توادت مبارک عزیزترینم.

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

"من درد در لبانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.
..."

۱۳۸۸ فروردین ۲, یکشنبه

هنوزم آدما و حس هاشون برام خیلی مهمه!
وقتی اونطوری ناراحت شدی، همه چیز یادم رفت.یادم رفت که چه دلگیرم از زندگی.یادم رفت که چقدر نیاز دارم کسی لوسم کنه!
ولی انگار این منم که دوستام و حسشون برام مهمه.
چقدر التماس کردم،تا صبح به سقف اتاقم خیره شدم.

۱۳۸۸ فروردین ۱, شنبه

چرت و پرت

نه تو نه هیچ کس دیگه نمی تونه بفهمه من چه حالی دارم.
که چقدر خشمگین و ناراحتم، که چه بلایی سر دنیام اومده
تمام اون مدت به این فکر میکردم که "تو را ای کهن بوم وبر دوست دارم" نه تو را دیگر دوست نمیدارم.من از این مرزهای جغرلفیایی نجات پیدا میکنم.
دارم خفه میشم،وطن و مردمی که منو فاحشه خطاب میکنن،مال من نیست.ن
با حرف های امروزت فهمیدم تربیت و تفکر مرد ایرانی ریشه دارتر از این حرفاست.ناراحتم کردی. میتونم حدس بزنم چی میگی
_به درک!
_بی جنبه!

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

چه نوروز عجیبی!
حس اش کجاست؟

they treated me like prastitute

و حتی یک کلمه هم نگفتم...