۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

همه ی آدم ها جاشون رو با قاب های روی تاقچه عوض می کنند و من به اميد ديدنشون زندگی می کنم.

۱۳۸۸ مرداد ۲۵, یکشنبه

تنهايي هاي من

مهاجرت هميشه برام وا‍‍ژه اي بود با معني واضح كه تو كتاب ها خوانده بودم.الانم شايد فرقي نكرده، چون من هنوزم همين جا زندگي ميكنم! ولي هيچ وقت فكر نميكردم واژه اي به اين سادگي انقدر دنيا و فكرو زندگي ام را تحت تاثير قرار بده.

5 سال پيش همين موقع ها مرزهاي جغرافيايي 2 نفر از نزديكترينهايم را دور كرد.

4 سال پيش به"چشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود"

3 سال پيش آخرين بازمانده از خانواده تان را راهي كردم

و چند روز پيش تو رفتي، تويي كه هميشه حضورت باعث دلگرمي و آرامش ذهني و فكري ام بود.(هرچند ميدونم ديگه قبولم نداري)
و عزيزترين و مهربونترين دوست اين سالهام رو به همراه فسقلي خانه مان با خود بردي.
"و فاصله تجربه اي بيهوده است"

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

یه جایی،یه وقتی

دوست ندارم جمع بسته بشوم چون:
-قبل از شروع به مخالفت می گویم:در موردش فکر می کنم.
-فکر کردنم مرز ندارد.
-ادای بلوغ ندارم، بالغم!
-تردیدها و تناقض هایم را انکار نمی کنم.
-...
و در "فراسوی مرزهای تن" و سود و زیان عشق می ورزم.


۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

کاش دل‌تنگي نيز نام ِ کوچکي مي‌داشت
تا به جان‌اش مي‌خواندی:
نام ِ کوچکي
تا به مهر آوازش مي‌دادی،
همچون مرگ
که نام ِ کوچک ِ زنده‌گي‌ست
و بر سکّوب ِ وداع‌اش به زبان مي‌آوری
هنگامي که قطاربان
آخرين سوت‌اش را بدمد
و فانوس ِ سبز
به تکان درآيد:
نامي به کوتاهي‌ آهي
که در غوغای آهنگين ِ غلتيدن ِ سنگين ِ پولاد بر پولاد
به لب‌جُنبه‌يي بَدَل مي‌شود:
به کلامي گفته و ناشنيده انگاشته
يا ناگفته‌يي شنيده پنداشته.
"احمد شاملو"

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

خیلی دلم گرفته، از اون شهر متنفرم...
دوستی افسانه است!
چه ساده دلانه فکر کردم تو با بقیه فرق داری...
منم که فرق دارم، تفاوتم تو خریتم ست.

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

امید، شاید

برای 24 سالگی بهترین دوست دوران کودکی و حال و آینده ام.
برای مرجانم
چه جوری میتونم از پشت یه وسیله (تلفن) احساسم رو بگم.چه جوری میتونم بهت بگم که چقدر دلم میخواد وقتی شمع فوت میکنی بغلت کنم و ببوسمت.
متنفرم از تمام وسایل اکترونیکی که میخوان قانعم کنند،فاصله ها از بین رفتن!
هر سال رو به امید با هم بودن در سال آینده شروع میکنم.
توادت مبارک عزیزترینم.

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

"من درد در لبانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.
..."